أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )

71

البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )

در آن هنگام كه ماه حرام گذشت ، و آن آبدانها سرريز گشت « 1 » ، چشمهء چشم آن سوار نيزه دار نيز بخشكد . در سرزمين وادى الرمل ، نيز در دل هامونهاى بى نشان ، پيش از هلاكت ، پند پند آموزى به ديدار تو بشتابد . و آن اسبى است درشت پيكر كه دست راست خود را بالا آورده است ، بدين نشانه كه ديگر راهى براى راه پيمايى نيست . در فارس نيز ، پيكرهء شاپور تصوير شده است ، تا در طول روزگاران پندى باشد . و چنين است كه گوئى به ستايشگرى ستايشگران گوش فرا داده است . اين چكامه را بپذير ، و چون دادگران سخن گوى ، چه آن كس كه به دانستنيهاى خود بخل ورزد ، چون گشاده دستان نخواهد بود . من پيش از اين ، قصيده‌اى كرده بودم و آن را از الفاظ زيبا ريخته و پرداخته بودم و كيست كه از سر پرخاشخويى و برابرى بدان شك آورد ؟ آن را با قافيهء سين پيراسته بودم ، اكنون با قافيهء حاء پرداختم و آن پر است از عجايب ، عجايبى درست و راهگشاى . و هر گاه تو نپسندى ، آن را با قافيهء ضاد بپيرايم . من در هنر خويش از گوهر طبعى كه در جانم نهفته است مايه گيرم . مكتفى بالله ، خواست شير را به بغداد برد . در آن باره به حمد بن محمد ، و الى همدان ، نامه كرد . همدانيان پيش حمد آمدند و گفتند : اين طلسم شهر ماست و بردن آن درست نيست . حمد ، واقعه را به وزير نامه كرد . وزير نوشتش كه مبلغ هزينه و وسيله‌ها كه براى حمل شير لازم است بر شمار ، تا پيلانى چند تو را بفرستيم و تو با شتاب آن را به بغداد حمل كنى . حمد اين بار ، با يكى از حكيمان راى زد . آن حكيم گفت : شير را از راه

--> ( 1 ) - يا : آن خيمه‌ها خالى شد و همه كوچ كردند . به روايت قزوينى به نقل دخويه .